|
سلام دوستان از همتون ممنونم که بهم تو این مدت سر می زدید نظر می دادید ولی دیگه در این وبلاگ تخته شد به طور کامل نمی دونم چرا ولی خودتون باید بدونید چرا ؟؟ برای یه نفر که این وبلاگش باعث بدبختیش می شد که خودم نمی دونستم تازه فهمیدم خلاصه از همتون ممنونم قول می دم به همه شما دوستان خودم سر بزن بی معرفتی نمی کنم پس برای همیشه از وبلاگ خدا حافظی می کنم بای و از خدا می خوام با این کارم به ارزویش برسه خوشحال بشه
در ضمیر من غمی است درد بی مرادی زمین درد بی شقایقی قحطی ستاره ادمی درد می خورد حیات من پا به پای غم دیدن نگار شب حکایتی است یک حکایت غریب خسته ام از این کژی خسته از بدی مانده از شکایت زمین ادمی چه می شود در این زمان اصل ما به خود می زند رنگ یک خیال اه ادمی فهم لحظه ای بمان از این حقارت اصیل بال تو چه شد غرق در سراب وهم از چه می شوی جدا از چه فرار می کنی از ایت خدا از سواره نجابت . محض روشنایی نگاه از خیلا شب گذر کن روز تازگی است
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386 20:47 توسط (غم)-سیاوش |
پشت این پنجره ها دل می گیره غم و غصه ی دل و تو می دونی وقتی از بخت خودم حرف می زنم چشام اشک بارون میشه تو می دونی عمریه غم تو دلم زندونیه دل من زندون داره تو میدونی هر چی بهش می گم تو آزادی دیگه می گه من دوست دارم تو می دونی می خوام امشب با خودم شکوه کنم شکوه های دلم و تو می دونی بگم ای خدا چرا بختم سیاه هست چرا بخت من سیاه هست تو می دونی پنجره بسته میشه شب می رسه چشام اروم نداره تو میدونی اگه امشب بگذره فردا میشه مگه فردا چی میشه تو می دونی + نوشته شده در جمعه نوزدهم بهمن 1386 14:32 توسط (غم)-سیاوش |
مرا اینگونه باور کن... کمی تنها ، کمی بی کس ، کمی از یادها رفته... خدا هم ترک ما کرده ، خدا دیگر کجا رفته...؟! نمی دانم مرا آیا گناهی هست..؟ که شاید هم به جرم آن ، غریبی و جدایی هست..؟؟؟ + نوشته شده در یکشنبه چهاردهم بهمن 1386 21:31 توسط (غم)-سیاوش |
نمی دانم چرا رفتی نمی دانم چرا شاید خطا کردم وتوبی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمی دانم کجا تا کی برای چه ولی رفتی... ........................................................................................................ اکنون تو رفته ای و هیچ پرنده ای را شوق پرواز نیست هیچ گلی را شوق شکفتن هیچ عاشقی را رغبت از عشق گفتن اکنون تو رفته ای وآسمان سیاه پوش آفتاب است.
...........................................................................................................
قاصدک ساده ترین قاصد ایام تویی من تو را در دل تنهایبه چشم های خود بیاموزید که نگاه به کسی نیندازند. ..............................................................................
................................................................
+ نوشته شده در پنجشنبه یازدهم بهمن 1386 19:43 توسط (غم)-سیاوش |
باز هم دلتنگي ، باز هم گريه هاي شبانه ام
آزاده + نوشته شده در سه شنبه نهم بهمن 1386 16:45 توسط (غم)-سیاوش |
باران جدایی
در غروب رفتن تو لحظه هايم را شکستم...زير بارون جدايی با خيال تو نشستم... >>>>>>>>>>>>>><<<<<<<<<<<<< امروز که از تو دورم صدای تیک تیک مانند عمری دراز می گذرد و من در خیال رویایی خود در میان عقربه ها گم شده ام حیرانم و دلتنگ کاش زمان زود می گذشت تا تو در کنارم باشی...... >>>><<<< ...و مهتاب هم به تو خیره بود کلاهت بوی مرگ می داد وقتی آخر جاده ایستاده بودی و خشم موج می زد در نگاهت رفتی و حتی اشک هم نریختم چرا که می دانستم دیگر تو را هم نخواهم دید...... ديروز با يک دسته گل امده بود به ديدنم بايک نگاه مهربون همون نگاهي که سالها ارزو شو داشتم و از من دريغ مي کيرد گريه کرد وگفت دلش برام تنگ شده ولي من فقط نگاهش کردم .. وقتي رفت سنگ قبرم از اشکش خيس شده بود... خيلي سخته توي پاييز با غريبي آشنا شي اما وقتي که بهار شد يه جوري ازش جدا شي خيلي سخته يه غريبه به دلت يه وقت بشينه بعد اون بگه که هرگز نميخواد تو رو ببينه عشق مثل آب می مونه ...که می تونی توی دستت قایمش کنی ... آخرش یه روزی دستت رو باز می کنی میبنی نیست ...قطره قطره چکیده بی آنکه بفهمی ... اما دستت پر از خاطره هاست.. برای آمدنت گل را چیدم و برای رفتنت گریه کردم چه با شکوه آمدی و چه بی خبر رفتی ... می دونستی از تاریکی میترسم همیشه سیاه می پوشیدی داشتم به تاریکی عادت می کردم سفید پوشیدی و رفتی ... درخشانترین لحظه های زندگی کودکانه ترین لحظه های آن است... جاده آرزو هایم آنقدر دست انداز دارد که از رسیدن به آن پشیمان شده ام ... از این بی راهه تردید از این بن بست می ترسم از این حسی که بین ما هنوزم هست می ترسم از اینکه هر دو می دونیم نباید فکر هم باشیم از اینکه تا کجا می ریم اگه یک لحظه تنها شیم ته این راه روشن نیست منم مثل تو می دونم نگو باید برید از عشق نه می تونی نه می تونم نه می تونیم برگردیم نه رد شیم از تو این بن بست منم می دونم این احساس نباید باشه اما هست !!! + نوشته شده در شنبه ششم بهمن 1386 18:57 توسط (غم)-سیاوش |
ای که دور از تو چون مرغ پرشکستهام ****** + نوشته شده در پنجشنبه چهارم بهمن 1386 16:4 توسط (غم)-سیاوش |
در جوانی غصه خوردم هیچ کس یادم نکرد در قفس ماندم ولی صیاد آزادم نکرد آتش عشقت چنان از زندگی سیرم کرد آرزوی مرگ کردم مرگ هم یادم نکرد + نوشته شده در یکشنبه سی ام دی 1386 12:37 توسط (غم)-سیاوش |
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم دی 1386 12:9 توسط (غم)-سیاوش |
خود غلط بود آنچه مي پنداشتيم میدانی درد بی درمان چیست؟؟ دردیست که درمان ندارد عشقیست که معشوق ندارد بوستانیست که گل ندارد گلیست که بلبل ندارد بلبلیست که دل ندارد دلیست که قرار ندارد قلبیست که ایمان ندارد وسرانجام مطلبیست که پایان ندارد + نوشته شده در جمعه بیست و یکم دی 1386 11:38 توسط (غم)-سیاوش |
|
| ||||||